مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
196
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كشتى ايشان بدير نزديك شد ، يك كشتى پديد گشت و تمامت آنچه در كشتى مريم بود ، بيغما و اسيرى بردند و ايشان را در شهر قيروان 8 بفروختند . از قضا مريم را بازرگانى عجم بديد و آن عجمى ، عنين بود و بر زنان ميل نداشت . او را از بهر خدمت ، شرى كرد . پس عجمى را رنجورى سخت روى داد و رنجورى او دير كشيد . مريم در خدمت او مبالغت كرد تا اينكه عجمى عافيت يافت و پيوسته هميخواست كه نيكيهاى مريم را پاداش نيكو دهد تا اينكه روزى به او گفت : اى مريم ، چيزى از من تمنا كن . مريم جواب داد : اى خواجه ، تمناى من اينست كه مرا نفروشى مگر به كسى كه من او را بخواهم و دوست دارم . عجمى با او پيمان بست كه چنان كند . پس از آن ، عجمى اسلام بر وى عرضه داشت . مريم مسلمان شد و عبادات بياموخت و كارهاى دين ياد گرفت و قرآن و احاديث نبويه حفظ كرد . چون او را به شهر اسكندريه آورد ، او را چنان كه ياد كرديم ، بعلى نور الدين بفروخت . سبب بيرون آمدن او از شهر خود اين بود . و اما پدر او ، پادشاه فرنگيان چون از كار دختر آگاه شد ، قيامت بر وى قيام كرد و كشتيها از پى او روان ساخت و سرهنگان و دليران بجستجوى او فرستاد . ايشان جزاير اعراب جستجو كردند و از مريم خبرى نيافتند و نوميد بازگشتند . پدرش از بهر او محزون گشت و همين فرنگى نابينا كه بزرگترين وزيران او بود و در حيلت و عيارى بر همهكس برترى داشت ، بجستجوى مريم بفرمود كه شهرها بگردد و او را اگرچه بيك كشتى زر خالص باشد ، شرى كند . و آن پليدك ، جزاير و درياها همىگشت تا باسكندريه رسيد و ازو جويان گشته ، خبر او را در نزد نور الدين بشنيد و با نور الدين حيلت كرده ، او را از نور الدين چنان كه گفتيم ، شرى كرد . چون مريم در دست وزير پدر گرفتار شد ، بگريستن مشغول گشت . وزير گفت : اى خاتون ، گريستن بگذار . برخيز به شهر پدر شويم تا بعزت در ميان خادمان و غلامان باشى و از مذلت غربت خلاص شوى . و مرا نيز اين رنجها كه از بهر تو بردهام و مالها كه از بهر تو صرف كردهام ، بس است . كه يك سال و نيم است من در جستجوى تو همىگردم . پس از آن وزير ملك فرنگيان ،